تبلیغات
علوم غریبه-دعا و اذکار-موجودات ماورایی-علم اعداد. - داستان واقعی ارتباط با جنیان

هر که را روی نکو خوی نکوست زنده و مرده من از آن اوست


Admin Logo
themebox Logo

جاوا اسكریپت



نویسنده :shahin
تاریخ:پنجشنبه 16 دی 1389-12:57 ب.ظ

داستان واقعی ارتباط با جنیان



پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 10:8

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار و اذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهد، با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار و اذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن و شوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و 2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم  متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .

دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند )  در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند .

غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم.

در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا  . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند  فضای عروسی  هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .

در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .

زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است .

گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را  قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری .

دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد.

زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم  دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود .

در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


How can you get taller in a week?
یکشنبه 26 شهریور 1396 06:42 ب.ظ
Hi there, just became alert to your blog through Google, and found that it's truly informative.
I am going to watch out for brussels. I'll appreciate if you
continue this in future. A lot of people will be
benefited from your writing. Cheers!
free std testing near me
دوشنبه 20 شهریور 1396 01:06 ق.ظ
با تشکر از پدرم که در مورد موضوع این وب سایت به من اطلاع داد، این وب سایت واقعا عالی است.
cheap phone psychic reading
یکشنبه 19 شهریور 1396 10:52 ب.ظ
با تشکر از شما برای برخی از مقاله فوق العاده دیگر. هر کس دیگری می تواند این نوع را دریافت کند
از اطلاعات در چنین روش ایده آل از نوشتن؟ من داشتم
ارائه یک هفته بعد، و من در جستجوی چنین اطلاعاتی هستم.
cheap phone psychic readings
یکشنبه 19 شهریور 1396 08:38 ب.ظ
شما واقعا یک وب مستر درست هستید. سرعت بارگذاری سایت شگفت انگیز است.
این نوع احساس می کند که شما هر ترفند منحصر به فرد را انجام می دهید. همچنین، محتویات masterwork هستند.
شما یک کار خارق العاده در این موضوع انجام داده اید!
std screening near me
شنبه 18 شهریور 1396 11:37 ب.ظ
من واقعا از طراحی و طرح سایت شما لذت می برم. این بسیار آسان است بر روی چشم
که باعث می شود برای من خیلی لذت بخش تر باشد
اینجا بیا و بیشتر ببینی آیا شما یک توسعه دهنده را استخدام کردید تا تم خود را ایجاد کنید؟

کار برجسته
فهیمه
شنبه 18 شهریور 1396 10:44 ب.ظ
سلام دوستان خوبم این آدرس سربنید کسی که مشکل داره حتما حلش میکنه من تجبرش کردم http://teby.loxblog.ir
What makes you grow taller during puberty?
سه شنبه 7 شهریور 1396 11:41 ق.ظ
Thanks on your marvelous posting! I really enjoyed
reading it, you can be a great author. I will make
certain to bookmark your blog and will often come back someday.
I want to encourage one to continue your great job,
have a nice day!
How long does Achilles tendonitis last for?
شنبه 4 شهریور 1396 04:37 ب.ظ
After looking over a few of the blog articles on your blog, I truly like your technique of blogging.
I added it to my bookmark website list and will be checking back in the near future.
Take a look at my web site as well and let me know your opinion.
steve8christensen0.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:26 ب.ظ
Hiya! Quick question that's completely off topic. Do you know how to make your site mobile friendly?
My web site looks weird when browsing from my iphone4.

I'm trying to find a template or plugin that might
be able to resolve this problem. If you have any recommendations,
please share. Cheers!
What is distraction osteogenesis?
شنبه 14 مرداد 1396 12:30 ق.ظ
Its such as you read my thoughts! You seem to grasp a lot approximately this, such as you
wrote the book in it or something. I think that
you just can do with a few percent to force the message house a little
bit, however other than that, that is wonderful blog.
A fantastic read. I will definitely be back.
chaturbatetokenshack.online
پنجشنبه 12 مرداد 1396 08:37 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I've understand your stuff previous to and you're just too magnificent.
I really like what you've acquired here, really like what
you are stating and the way in which you say it.
You make it enjoyable and you still take care of to keep it smart.
I cant wait to read much more from you. This is
really a great web site.
Hilario
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:16 ب.ظ
It's in fact very difficult in this busy life to listen news on TV, therefore I just use internet for that purpose, and take
the hottest news.
Alejandrina
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:12 ب.ظ
It's really a great and useful piece of information. I am glad that you shared this
helpful information with us. Please keep us up to date like
this. Thank you for sharing.
Martha
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:10 ب.ظ
A person necessarily assist to make severely posts I would state.
This is the very first time I frequented your website page and thus far?
I surprised with the research you made to make this actual put up amazing.
Excellent task!
Ewan
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:09 ب.ظ
Very good blog! Do you have any suggestions for aspiring writers?
I'm hoping to start my own site soon but I'm a little lost on everything.
Would you recommend starting with a free platform
like Wordpress or go for a paid option? There are so many options
out there that I'm completely overwhelmed .. Any ideas? Bless
you!
Rick
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
If you wish for to improve your experience only keep visiting
this web site and be updated with the hottest news posted
here.
sama
جمعه 6 مرداد 1396 03:05 ق.ظ
زندگی همسرم خراب کردم از وقتی با من ازدواج کرده همه کارها قفل شده و اصلا یک کارش هم جور در نمیاد ،ترخدا کمکم کنید
sama
جمعه 6 مرداد 1396 03:01 ق.ظ
سلام لطفا بمن کمک کنید ،من هه زندگیم قفل شده احساس میکنم اطرافم خیلی سنگین گاهی حس میکنم چیزی در اطرافم حرکت میکنه ،یکبار هم تو حیاط خونه ساعت سه صبح داشتم آبتنی میکردم یک صدای عجیبی اسمم و صدا کرد صدای زن بود .من تو سن ده سالگی یکبار که خونه عموم رفته بودم دیدم زن عموم داره با دختر عمه هام راجب ارواح صحبت میکنه و یک کاغذ آورد و بانعلبکی و احضار روح کرد من با اینکه بچه بودم حرکاتش یادم موند فردای اون روز که به خونه رفتم به فکر این افتادم منم انجام بدم برای همین کاغذ و قلم و نعلبکی ورداشتم تنهای رفتم بباغ مون و اونجا خودم عین حرکات زن عموم و انجام دادم و واقعا نعلبکی تکون خورد همینکه نعلبکی تکون میخورد یکدفعهوحشت گرفت و پا به فرار گذاشتم تا از باغ خارج شم شلوارم کاملا خیس شده بود بعد از اون من عصبی شدم و هر روز هم بدتر از قبل میشم آستانه تحملم صفر شده گاهی میترسم کسی رو بزنم بکشم .انقدر که دعوام میشه مثلا یکبار حمله کردم به دکتر یا برای کار دادگاهی به قاضی و ..اون لحظه هیچی نمیفهمم و اراده ای از خودم ندارم
Can you lose weight by doing yoga?
چهارشنبه 4 مرداد 1396 08:53 ب.ظ
Thanks a bunch for sharing this with all folks you actually recognize what you're speaking about!

Bookmarked. Kindly additionally visit my site =). We could have a
link exchange arrangement between us
free std testing clinics near me
جمعه 2 تیر 1396 05:55 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در
آغاز آیا واقعا حل و فصل کاملا با من پس از برخی
از زمان. جایی در سراسر جملات شما
در واقع موفق به من مؤمن اما فقط برای کوتاه در حالی که.
من با این حال کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات و
شما ممکن است را خوب به کمک پر کسانی
که معافیت. در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من می
قطعا بود مجذوب.
std clinic near me
پنجشنبه 25 خرداد 1396 06:39 ب.ظ
core از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن
مناسب ابتدا آیا نه حل و فصل درست با من پس
از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف شما قادر به من
مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه در حالی که.
من این مشکل خود را با فراز
در منطق و یک خواهد را خوب به پر کسانی که شکاف.
اگر شما در واقع که می توانید
انجام من را مطمئنا تا پایان تحت
تاثیر قرار داد.
Felica
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:45 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of valuable familiarity concerning unpredicted
feelings.
Shirley
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:14 ب.ظ
Great information. Lucky me I ran across your blog
by accident (stumbleupon). I have saved as a favorite
for later!
Charmain
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:44 ب.ظ
Just wish to say your article is as astonishing. The clearness to your post is just nice and that i can assume you're knowledgeable on this subject.
Fine together with your permission let me to take hold
of your RSS feed to stay up to date with approaching
post. Thanks 1,000,000 and please continue the rewarding work.
Dessie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:36 ب.ظ
Excellent blog! Do you have any recommendations for aspiring writers?
I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you recommend starting with a free platform
like Wordpress or go for a paid option? There are so many choices
out there that I'm completely overwhelmed ..
Any tips? Cheers!
Violet
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:13 ق.ظ
Keep on working, great job!
Julienne
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:45 ق.ظ
Do you mind if I quote a couple of your articles as long as I provide credit and sources
back to your site? My website is in the exact same niche as yours and my
visitors would genuinely benefit from a lot of the information you present here.
Please let me know if this okay with you. Many thanks!
Tamara
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:43 ق.ظ
Do you mind if I quote a few of your articles
as long as I provide credit and sources back to your website?
My website is in the exact same area of interest as yours and my visitors would truly
benefit from a lot of the information you provide here.
Please let me know if this okay with you. Regards!
Adam
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:44 ق.ظ
Hello There. I found your blog using msn. This is an extremely well written article.
I'll be sure to bookmark it and return to read more of your useful information. Thanks
for the post. I'll certainly return.
Gordon
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:31 ق.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is an extremely well written article.
I will be sure to bookmark it and come back to read more of your useful
info. Thanks for the post. I will definitely comeback.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30